قلمي خواهم ساخت از ني باغ بهشت جوهر از شیشه ذات کاغذ از صفحه دل ،تو را ز شمع حیاتتا بنویسم همه جا
یا محول الحول و والاحوال زمستان سرد بهمن ماه،یه عالمه قولهای عمل نشده،فاصله ی فقط ۳ روزه تا ارشد نمی دانم چگونه به اینجا رسیده ام؟ سلام.هر چند که نوشته ی قبلیم(آلزایمر) قرار بود ادامه داشته باشه و مطمعن هم باشید که ادامه داره اما میان دو آلزایمر بد نیست یه شعر عارفانه و شاید عاشقانه از حافظ شیرازی بذارم که از مدیر سال سوم دبستانم دریافت کردم.شاید یه خورده هوامون عوض بشه!
از حیاط به داخل ساختمان دانشگاه می روم.راهروها کمی شلوغ اند و جلوی بولتن ها مثل همیشه(به جز ایام امتحانات) ترافیک انسانی شدیدی را دارا هستند.
نگاهی به دانشجویان و افراد پیش رویم می اندازم،همه انگار چیزی گم کرده اند و در پی یافتنش هستند!
۸ ترم و در واقع نزدیک به ۴ سال هست که چشمانم به دیدن این منظره های دیدنی و در عین حال متفاوت عادت کرده است و من به بارزترین چیزی که فکر میکنم، چگونگی جدایی از این پرده نمایش هست که برای آدمی با مختصات من بعد ۸ ترم اخت شدن با فضا خیلی مشکل است.گفتم پرده نمایش! بله درست می بینید،همین چند روز پیش بود که پارادایم موجود در ذهنم را که مدتی میشد پرورش یافته بود،به دوستم بازگو کردم :((هر گوشه دانشگاه یک سوژه ی واقعی و دراماتیک برای داستان پردازی و فیلم سازی است...)) از حرفها و جملات کوتاه و بلند-از نگاه هایی که پر هستند از حرف و حدیث -از صدای قدمهای آهسته یا تند و... که میتوان از لابلای همه آنها انگاره ها و فرضیه های بی شماری راجع به فرهنگ حاکم بر شهر و کشور،وضع معیشت خانواده ها،سطح سواد و معلومات علمی دانشجوها،نوع نگرش به جنس مخالف در کشوری به ظاهر اسلامی و ...هزاران متغیر و تعوری دیگررا استخراج نمود.
به یکباره یادم می افتد که ۱ ماه و اندی از سال نو گذشته و من هنوز دنیای مجازی متعلق به خودم را به روز نکردم و در واقع ۴۰ و چند روز از تاریخ عقب مانده ام و آخرشم نیم ساعتی گیر آوردم تا صرفا" جهت اظهار وجود حقیر،سرتان را به درد بیاورم وباز هم متهم به این شوم که در نوشته هایم از این شاخه به اون شاخه می پرم و کلاف سخن را گم میکنم و البته که این اتهام وارد است چرا که همیشه حق با مشتری است!!![]()
خواستم حرفهای آخرم را در این واپسین ساعات سال ۹۰،به روی کاغذ و مانیتور بیاورم اما نتوانستم بین واژه های فراوان و پیچیده مخصوص این لحظات و روزها،مقدمه و موخره ای انتخاب کرده و یادداشت آخر سالی خوبی داشته باشم.
خواستم مروری داشته باشم بر رویدادهای عمومی کشورم و نیز اتفاقات ریز و درشت و تلخ و شیرین خصوصی پیرامون خودم،اما باز هم دیدم که قلمم یارای نوشتن تقدیر را ندارد.((تقدیر)) شاید کلمه مناسبی باشد برای آنچه که بر من،خانواده ام و در نهایت کشورم در این سال رو به زوال گذشت.
باید اعتراف کنم که این اواخر به ((پیشانی نوشت)) بدجوری معتقد شده ام چنانکه دیروز هم به یکی از دوستان بزرگتر از خودم! اظهار کردم با اینکه تا همین چند وقت پیش اساسا" به چیزی با این عنوان اعتقاد نداشتم و خرافه ای بیش نمی پنداشتمش.
اما نمیتوان از کنار بعضی اسمها و شخصیتها به راحتی رد شد و هنگام شنیدن نامهایشان بغض آلود نشد!
ناصر حجازی-محمد نوری-پرویز مشکاتیان-عباس امیری-روح الله داداشی - عباس بارز و ...و آپ دیت ترینشان سیمین دانشور.اینها شخصیت هایی هستند که حالا حالاها از یاد نخواهند رفت و شاید که نه قطعا" تا سالها و تا دهها لحظه تحویل سال از خاطر ایرانیان خواهند گذشت.
و اما دو روز پیش وقتی داشتم ویژه نامه نوروزی خانواده سبز رو می خوندم با خودم فکر کردم که اگر من جای هنرمندان و چهره ها بودم و با سوالاتی همچون:
بهترین و بدترین لحظه ی سال ۱۳۹۰؟ و یا آرزوی قلبی ام در سال ۱۳۹۱؟ روبرو میشدم چه جوابی می دادم؟!
جوابهایم نصفه و نیمه در ذهنم هستند و بگذارید همانجا جا خشک کرده و ماندگار شوند.بگذارید اوقاتتان را تلخ نکنم و از تحصیل ام-شغل ام-عشق ام-خدمت سربازیم-گواهی رانندگی ام-برادرم-مشاور ارشدم و...؟؟صحبتی به میان نیاورم!!
و در آخر دو تا دعا:پروردگارا ما را به آنچه که لایقش هستیم برسان و...
و آن دعایی که مادر علیرضا خمسه برایش کرده و استجاب شده و من لحظه ی شنیدنش تو برنامه هفت سین خیلی حال کردم:((الهی که بزرگ نشوی))
الهی که بزرگ نشویم!!!![]()
به راستی دل غمدیده و با غم عجین شده عید دارد؟
اما این تیتری که بالای نوشته ام زده شده:
آری سهراب گفته بود که ((چشمها را باید شست-جور دیگر باید دید-قایقی خواهم ساخت-دور خواهم شد از این شهر غریب...))
اما وقتی که آخرین گلوله تفنگ امیدم را نیز مثل سایر گلوله ها نتوانستم به هدف بزنم و به معنی کامل کلمه خلع سلاح شدم،وقتی آن قایق نیمه ساخته ام در آب غرق شد و بالاخره وقتی دور و برم آن قدر ساکت و بی روح شد که خودم را نیز گم کنم،نمی توان چشمی را شست نمی توان قایق دیگری ساخت نمی توان مثل قدیما نان و پنیر و ریحان نوش جان کرد!
من سنم کمتر از آن است که بتوانم فلسفه ی وجودی این ضرب المثل را تشریح کنم اما به تو می گویم سهراب:"آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب"
چشم من آلوده تر از آن است که بشویم و دیدم را عوض کنم*
شهر من خشک تر از آن است که با قایق از آن دور شوم*
فکر من تنگ تر از آن است که به گذشته ها سیر کند و آینده را بسازد!!![]()
سوال پیچ شدنم مقابل خونوادم و ...اینها مشغولیت های این روزهای من هستن!!![]()
نمی دانم کوله بار لبریز ذهنم را در کجا و پیش چه کسی خالی کنم؟
مدت زیادی میشود که جرات دست بردن به قلم را ندارم
و مدام میترسم از اینکه چیزی ننویسم و یا طوری بنویسم
که کج فهمی شود و نه خودم و نه آن کس که احیانا" نوشته ام را
خواهد خواند،ندانیم از کجا آمدیم و به کجا رفتیم؟
ولی با وجود تمام این متناقض ها ...
باز هم خواهم نبشت...!![]()
فقط باید بگم کمکم کنید!![]()
من، این روزا که مصادف شده با روزای ملال انگیز و جان فرسا برای اهلبیت سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع)،بیشتر و بهتر از همه میتونم عمق سختی ها و تنهایی ها و از بین رفتن عزت آن ((اسرای عشق)) را درک و لمس کنم.
به زودی برمی گردم!![]()
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقا گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
ولی تو طالب و معشوق و جام می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد![]()
اون چیزی که نمیتونم به غیر از ((اتفاق)) نام دیگری براش بذارم و در چند ماه گذشته یعنی دقیق بگم:۲۸ ام خرداد به بعد تو ذهنم روز به روز رشد کرده و در این روزها در حال گذراندن دوران بلوغ خود است ،هفته های پیش اثبات شده و شکل واقعیت به خود گرفت تا برای N امین بار حس نمیدونم چندم(!) من - که به صورت تخیل برگرفته از واقعیت های موجود پیرامونم، یه جورایی برام الهام می شوند،تبدیل به ((واقعیت تلخ)) و یا ((بازی سرنوشت)) بشوند.
بدجوری داغونم.در عین داشتن برنامه منظم هفتگی بی برنامگی هایم به طور قارچ گونه بالا رفته و به شب و روز زندگی ام رخنه کرده است.
...
.....
.........
این نوشته های حاصل از آلزایمر ادامه دارد...؟!
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



