تبليغاتX
نی قلم
نی قلم

قلمي خواهم ساخت از ني باغ بهشت جوهر از شیشه ذات کاغذ از صفحه دل ،تو را ز شمع حیاتتا بنویسم همه جا

نمی دانم چگونه به اینجا رسیده ام؟
نمی دانم کوله بار لبریز ذهنم را در کجا و پیش چه کسی خالی کنم؟
مدت زیادی میشود که جرات دست بردن به قلم را ندارم
و مدام میترسم از اینکه چیزی ننویسم و یا طوری بنویسم
که کج فهمی شود و نه خودم و نه آن کس که احیانا" نوشته ام را
خواهد خواند،ندانیم از کجا آمدیم و به کجا رفتیم؟
ولی با وجود تمام این متناقض ها ...
باز هم خواهم نبشت...!

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:37 توسط حامد|

نمیدونم چی اومده به سرم به یه نفر قول داده بودم دیروز وبو آپ کنم اما امان از این آلزایمر...!
فقط باید بگم کمکم کنید!

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:37 توسط حامد|

سلام.میدونم که دوست خوبی برای شما نبوده و نیستم و دینمو نسبت به اولیای الهی هم ادا نکردم تا اونجایی که حتی برخلاف ۲ سال گذشته برای دهه ی اول محرم هم هیچی ننوشتم،اینها همه اش از بی توفیقی است و بس وقتی که خدا تصمیم میگیره یکی از بندگانش رو به صورت سخت و طاقت فرسا آزمایش کنه به معنی کامل کلمه ((بدجوری آدمو لای منگنه میذاره)) و همه درهای پیش رو رو به روش می بنده و من نمیدونم تا کجا طاقت خواهم آورد و یا در کجای کار وا داده و کم خواهم آورد و یا شایدم همین الانش کم آوردم!نمیدونم.
من، این روزا که مصادف شده با روزای ملال انگیز و جان فرسا برای اهلبیت سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع)،بیشتر و بهتر از همه میتونم عمق سختی ها و تنهایی ها و از بین رفتن عزت آن ((اسرای عشق)) را درک و لمس کنم.
به زودی برمی گردم!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:44 توسط حامد|

سلام.هر چند که نوشته ی قبلیم(آلزایمر) قرار بود ادامه داشته باشه و مطمعن هم باشید که ادامه داره اما میان دو آلزایمر بد نیست یه شعر عارفانه و شاید عاشقانه از حافظ شیرازی بذارم که از مدیر سال سوم دبستانم دریافت کردم.شاید یه خورده هوامون عوض بشه! 
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقا گذر توانی کرد

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

ولی تو طالب و معشوق و جام می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 20:36 توسط حامد|

این روزا احساس خیلی خیلی عجیب و ناشناسی دارم،دلم یاد خیلیا افتاده و هوای دیدن آدمای زیادی رو کرده.یه ساعت عالی ام ساعت بعدش اونقدر منزوی ام و تو خودم غرق میشم که اصلا" برنامه های روزانه ام رو فراموش میکنم.آیا من آلزایمر گرفته ام؟؟!شاید بله و حتما" نه!
اون چیزی که نمیتونم به غیر از ((اتفاق)) نام دیگری براش بذارم و در چند ماه گذشته یعنی دقیق بگم:۲۸ ام خرداد به بعد تو ذهنم روز به روز رشد کرده و در این روزها در حال گذراندن دوران بلوغ خود است ،هفته های پیش اثبات شده و شکل واقعیت به خود گرفت تا برای N امین بار حس نمیدونم چندم(!) من - که به صورت تخیل برگرفته از واقعیت های موجود پیرامونم، یه جورایی برام الهام می شوند،تبدیل به ((واقعیت تلخ)) و یا ((بازی سرنوشت)) بشوند.
بدجوری داغونم.در عین داشتن برنامه منظم هفتگی بی برنامگی هایم به طور قارچ گونه بالا رفته و به شب و روز زندگی ام رخنه کرده است.
...
.....
.........
این نوشته های حاصل از آلزایمر ادامه دارد...؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 22:7 توسط حامد|

سلامی همینجوری.وقتی که دل آدم میگیره فقط نوشتن و نوشتن و باز هم نوشتن آدمو آروم میکنه.از هر چی هم بنویسم فرقی نمیکنه فقط باید نوشت و امشب نیز از آن شبهاست...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 21:31 توسط حامد|

خسته و کوفته رسیدم خونه.مادرم خونه نبود و با توجه به اینکه ناهار نخورده بودم و غذایی هم دم دستم ندیدم طبق عادت ما نسل سومی ها (و به خصوص در چند سال اخیر)خودمو زدم به نزدیکترین ساندویچی.آخ،دستگاه گوارش اصالت خود را از دست داد از بس که فست فود و همبرگر و کالباس و ...به خوردش داده ام قبلا"ها خیلی دوست داشتم اما این روزهامثل خیلی چیزهای دیگه حتی فست فود هم طعم خودش و قدیمی اش را ندارد و شاید بهتر بگویم طعم و مزه آن هم به مذاق ضوار (امیدوارم املاش درست باشه) در رفته و به تازگی وسواسی شده ام خوش نمیاد.
راستش رو بخواید حین خوردن ساندویچ ام حرفهای دوستم و رویدادهای چند روز و چند هفته گذشته به ذهنم متبادر میشد تا جایی که نفمیدم کی ساندویچ ام تموم شد و حتی بعد از برگشتن به  خونه نیز کماکان ذهنم مشغول آن فکرها و حرفها و اتفاقات بود و ...
اینها گوشه هایی از نوشته ای هستند که چند روز پیش نوشتم و مثلا" قرار بود مقدمه ی حرفهام بشه که نتونستم ادامه بدم فعلا" همینجوری ازم قبول کنین!...
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:9 توسط حامد|

    یا ارحم الراحمین
در میان سکوت واژه ها و در حالی که ۱۰ روز از پربرکت ترین و آرامش بخش ترین ماه خدا گذشته است،زبان گشوده و می خواهم حرف بزنم...با خودم،با کاغذ های سفید
با نت و شاید هم با مخاطبین صبور و با وقارم که هر چند اندک اند اما در زلالی قلبهایشان و مرام و صداقت شان هیچ شکی ندارم.
من خیلی وقت پیش باید جملاتی روی این صفحه مجازی اما قابل لمس و با ارزش حک میکردم اما چند روز عدم تمرکز،چند روز پیگیری کارهای شغلی و چند روز دیگر هم سستی و مریضی اجازه ندادند تا به خواسته خود و خوانندگانم جامه عمل بپوشانم.به هر حال از تاخیرهای به وجود آمده از همه عذر میخوام.
چه زیباست سحر های بی غل و غش،خنک و تمرکز آفرین این روزها و چه دل انگیز است غروب های متفاوت و روحانی که با سفره های رنگارنگ افطاری در هم آمیخته شده و به انسان شوق پرواز و حرکت را تزریق می کند.
و من این روزها و این سحر ها و این غروبها دلم مطابق هر سال هوایی شده و ذهنم انگار پیچ و خم های دنیوی و مادی را رد کرده و گره های کور سر راهش را باز کرده است.چند روز پیش هم که روز خبرنگار بود،در وبلاگ یکی از دوستان مطالبی را دیدم و خواندم که دیگر نمیدانم چه بر زبان برانم  و برای روزگاری که سپری کرده ام و باقیمانده اش را نیز خواهم گذراند،چه تحلیلی بنویسم؟!شاید در روزهای پیش رو توانستم از پس ذهن خاک خورده و از کار افتاده ی خود،یادگاری هایی را بیرون بکشم!!
بازم میگم دعایم کنید

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 0:58 توسط حامد|

5ky8erwir8o76wpcau4w.jpg

                     هو الجمیل

سلام به دوستان،خوانندگان عزیز و به خصوص منتظران واقعی منجی بشریت.
دیگر نیازی نیست که من چیزی بگویم و صغری و کبری بچینم امشب و در واقع فردا نیمه شعبان و ولادت پاکترین،پردردترین،زیباترین و منتقم ترین ذخیره ی الهی است و دیگر نخواهم گفت از انتظار،از شبها و روزهای جمعه،از جمکران و ...

آری فردا عید است و روز شادی،اما هستند آدمهایی که حتی در این چنین روزهایی رنگ شادی را نمی بینند و احساس فرح نمی کنند چرا که ته قلبشان آغشته از دلتنگی و خراش های بزرگی هست.

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست
             طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه یا مهدی
                   نذر گل نرجس صلواتی بفرست

نمیدونم این چه حکمتیه و اصلا" توش چیزی به نام حکمت داره یا فقط یک اتفاقه اما امیدوارم خوش یمن و پربرکت باشه که روز تولد من مصادف شده با نیمه شعبان و ولادت آخرین منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج).اگه اشتبه نکنم دو سه سال پیش بود که روز تولدم یعنی ۲۶ تیر مصادف شده بود با میلاد مظهر عدالت امام علی (ع) و نیز سال قبل با ایام شعبانیه و ولادت امام سجاد(ع) همزمان شده بود .هر چند که اصلا"(تاکید میکنم) اصلا" لایق این مناسبتها و روزهای مبارک و پرفیضی نیستم  و نمیخوام بار سنگین گناهام به روی دوش این عصاره های بشری سنگینی کنه اما فقط یک دعا دارم که خالق متعال به حرمت و عظمت این بزرگواران و معصومیت مطلق ائمه اطهار کمی از بار گناهانم بکاه و شفاعت ایشان را شامل حالم قرار ده.
خیلی حرفا داشتم برای گفتن و خیلی عکسا و گرافیک که خب نه تمرکز لازم رو دارم و نه  امکانات بلاگفا این اجازه رو میده و نه من مهارت لازم رو برای هنرنمایی دارم  پس به همین راحتی خدانگهدارتان و التماس دعا.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 21:49 توسط حامد|

قارا زولفون اومه روخساره،ای گول سایبان ایتمه
هیلالی ظلمت شبده بولود ایچره نهان ایتمه!

لبیندن دیشله دیم،قان ایله دیم،سانکی خطا قیلدیم
آماندور ظالیم اولما،توکمه قانیم قانا قان ایتمه!

گول رویینده کی خال سیه دن احتیاط ایله
بهشتین باغینا هیندونو گوزله باغبان  ایتمه!

غمیندن تنگه گلدیم سروبویلوم،بویله ناز اولماز
ترحم ایله،کویوندا گوزوم یاشین روان ایتمه

کونول وهم ایله جانیندان دوشرسن صیدوش دامه،
گئدیب هر ناکسین زولفون اوزونه آشیان ائتمه

آپاردی کونلومو،زولفون،آظالیم باری انصاف ائت
هیچ اولمازسا آلیبسان کونلومو گل قصد جان ائتمه

رقیبین باشقادیر کویوندا گزمکدن تمناسی
اینانما سوگلیم هرخاینه محرم گمان ائتمه

اوزون واحد مقصرسن سنه جانان نه جور ائتسه
کونول وئرمه گوزللر زولفونه،آه و فغان  ائتمه!
                                             علی آقا واحد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:39 توسط حامد|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت